آرزو
ای کاش
می توانستیم بغض هایمان را به آسمان
هدیه دهیم
تا براحساس ترک خورده یمان
نم نم مرحمی بباراند.
ای کاش
صدای طبلهای تظاهرشان
سکوت سادگیمان
را نمی آزرد.
ای کاش
می توانستیم بغض هایمان را به آسمان
هدیه دهیم
تا براحساس ترک خورده یمان
نم نم مرحمی بباراند.
ای کاش
صدای طبلهای تظاهرشان
سکوت سادگیمان
را نمی آزرد.

وزیدن گرفت باد
فراق برگ را احساس نبود
وفرو نشست
عطش پرواز فکر
در گلوگاه عشق
وقتی
تپیدن گرفت
قلبی ز نور
وزیدن گرفت باد
فراق برگ را اجبار باد نوشت
و فرو نشست
تنهایی و عشق
در فراوانی سکوت
وقتی ماتم گرفت
التماسی ز عشق
کدامین نکوست
زندگی یا مردن
من در آنحال بگفتم
دومی نکوتر است
که مرا وقتی نیست
مردمان یاد مرا عزت بیشتر دارند
و شکوهی که مرا به حال زیستن نبود
عشق معنای دگر خواهد یافت
و غرور از دل یار
رخت سفر خواهد بست
ودگر فصل عشاق پاییز نیست
نگاهها همه نمناک
و دل
چون گذر باد ز صحرا نالان
مردمان
همه شان سوگ مرا
حلقه غم می گیرند
مردمان شعر مرا درک بیشتر دارند
و برایم ز خدا آمرزش بیشتر خواهند
زندگی باران است ، مرگ دشت باران خورده اش
دومی نکوتر است
که سبزی و خرمی بعد باران است
من
ایستاده پشت پنجره
شیشه رنگ آه....
ضیافت زمستان
سرد است وکور
غنیمت برده طراوت من
تو
پشت آن سکوت
حامی وجود
چشم بر گرفته ای
و
آغوش به زانوان
عشق ،تنها گذر می کند
میان اعتنای هیچ
صبح
بی تو
آغازی غمین است
وقتی
نباشی. . . .
سسلام
نگاهم بود و کلام
وقتی دل بی تابی می کرد
و رواق منظر چشمانم روشن بود
آنوقت که
چشمهای منتظر
وفا را هدیه دادند
تتمام
خواهم شد از نور
وقتی بخندد آسمان
بر پیکر طلوع
و دل نغمه ساز کند سرور
ننماز
خواهشم بود وشکر
روشم بود و رکن
زمانی که روزکار مرا تازیانه می زد
غربتم را آشنا می کرد
ههراس
منطق زندگیم بود
و
وجین علفهای حوس
از پای گل بوته های ثواب
ا الله
یکتا ترین .....
رحمانترین .....
جوابم بود ، نیازم بود ، همرازم بود.....
قاصدک چرخی بزن
بر دشت دستم جا بگیر
در نگاهت غم
صدایت لرزه مشهود است
بگو
خبر از درد که ها آورده ای
نقل تو قصة غمگین که هست
حرف تو شکوه شرمگین که هست
رهنورد آسمان .......
با من بگو
از هبوب بادها ، طوفانها
از سکوت دخمه ها ،ویرانه ها
قاصدک چرخی بزن
بر موج اشکم جا بگیر
بر لبانت واحه محسوس است
بگو
خسته از راه کدام خاطره ای
رفته بر بام کدام واقعه ای
صبوریت درس زندگیست در هیاهوی زمانم
خاموشی تو که تا ورائ کهکشانها گسترده است
تسکینی است بر درد چشمانم
تا فراموش کنم حقیقت تلخ نابینایی را
خاموشی چشم من حقیر ونا چیز است
در قیاس با خاموشیت
سکوت زمانه
سنگ صبور
دنیای شعر هایم
به نور پاک ستارگانت سوگند
چشم نارس من ،
اینگونه روشن هرگز نبوده
برای دیدنت
شب،
شاهد غمهای من
بانی احساس
قصه عمرم
از صبوری و والایی مرامت
قصه ها دارم
کدامین را
برای زینت شعرم برگزینم
هر کی گفت یکی نبود
قصه گویی بیش نبود
دل نبود ،عشقی نبود
مردی و راستی نبود
از بام احساس
آرام آرام
آرامش می گیرد تمامی رویاهای من
وتو ...
در قلب این رویاها باورم شده ای
باور همان خودکار سبز یادگاری
همان نمناکی کوچه های تلخ پنهانی
همان کویری که در پهنای صفحات یک کتاب
روزی در دستان تو گسترانیده شد
تا مرا به ضیافت یکی از آنهمه ترین سرابهای
نیلوفری آشنا کند
تمامی باورهای من
گر چه رویابود اما آنچنان زندگی اش خواهم کرد
تا شاید غیر از تو ...
کسی در همسایگی این باور ها مرا هم باور کند
بازهم
بوی کاه گل باران خورده می آید
نه از بام احساس من
همسایه ای انگار
آرام گرفت
تا باور مرا
باور کند
که چرا در دل تو ...
راز وهمراز چو دیگر همگان نیست ؟
من در آن گوشه احساس
دیده ام که کسی
پیرهن تنهایی خود را بر کند
ولی او تاب نیافت دو سه روزی از سرمای زمان
پس نگوییم تنهایی را چه کنیم که در این دور وزمان
نکوتر از عهد ووفاست
که میان مردمان بسته شود